١- مرحوم شوهر خاله ام که مدیریت داروخانه خیریه سبزوار را به عهده داشت از درآمد موقوفه ای که متولی آن بود چهار شب عده ای از مردم را اطعام می کرد.
در یکی از این شبها زنی که متصدی درست کردن دوغ شده بود در حالی که ماست ها را با دست خود به هم می زد روتیلی که معلوم نشد چگونه در دیگ ماست افتاده بود انگشتش را گزید و او را به شدت مریض کرد و عاقبت پس از چندین روز معالجه بهبودی یافت. شب بعد از این قضیه در همان اطاق که تقریباً آبدارخانه محسوب می شد با دو نفر از هم بازی هایم که آنها نیز از ١٣ یا ١٤ سال بیشتر نداشتند نشسته بودیم یکی از آنان که حالا جوانی ٢٩ ساله است از شدت خستگی به خواب رفت و شیطنت آن روز، بنده را به انجام کاری که ذیلاً شرح می دهم وادار کرد :
به رفیق خود گفتم پای آقای (ع- ب) خوابیده را به آهستگی از زمین بلند نماید. در این موقع خود قطعه یخی برداشتم و درشلوارش انداختم و مجدداً پای او را به آهستگی روی زمین قرار دادیم همین که وی سردی یخ را درقسمت ران خود احساس کرد به شدت از خواب پرید و در حالی که فریاد می زد: «آخ!، آخ!» شلوارش را از پای درآ













